تبليغاتX
آسمان لاجوردی

آسمان لاجوردی

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن..............شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

من و دل تنگ

تا حالا دلتنگ شدید؟ اونقدر دلتنگ که بخواهید گریه کنید؟ اونقدر گریه کنید که بمیرید؟؟

من دلتنگم... دلتنگ.....

دلتنگ زمین... دلتنگ آسمان.... دلتنگ عشق... دلتنگ کلمه... دلتنگ هوا.... دلتنگ مهرداد.... دلتنگ یکی از عقابای گمشده دنیا.... دلتنگ دریا و بوی شورش... دلتنگ بارون و بوی نم خاک... دلتنگ دل...

شاید از همه بیشتر دلتنگ خودم.... دلم برای خودم تنگ شده....

من گم شدم میون این همه خواست برای بودن و اونچه که بودم و اونچه که میخواستم بشم و اونچه که شدم و اونچه که باید میشدم و اونچه که ازم خواستن که بشم و ...........

و حالا دلتنگم... دلتنگ خودم.... دلتنگ اون دلی که با قطره بارون خیس میشد و به شنیدن یه شعر میلرزید..... وقتی از حافظ میخوند می فهمید و وقتی از مولانا میخوند می رقصید.... دلتنگ سادگی و شادی بچه ای که در گذشته به بهای بزرگ شدن جا گذاشتمش.... دلتنگ اون دلم.... اون دل قشنگ.... اون دل بچه گانه ای که واسه مورچه ها پل میساخت تا راحت رد بشن از رد آروم بارون کنار باغچه..... دل تنگ اون بچه ای که تو گلهای باغچه بزرگ خونه دنبال پروانه میگشت به امید اینکه یه پری لای اونا باشه.... دلتنگم .... دلتنگ اون سادگی ابلهانه ای که پر از شعور بود.....


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 15:19  توسط باران  | 

اساسا

اساسا زندگی  کردن تو این تیمارستان دیگه خیلی سخت شده... اگه دیوانه نباشی مجبور میشی یا دیوانه بشی یا نقش دیوانه ها رو بازی کنی... 

اساسا بازی های جدیدی که هر روز جلوی پات میبینی کاملا گیجت میکنه..... خیلی هاش رو که تاحالا بلد نبودی بعد یه مدتی کاملا بلد که میشی هیچ، حرفه ای میشی و شاید ادعا کنی که حرفی در دنیا خواهی داشت...

اساسا این ملقمه پر از استفراغ همه، تبدیل به کشور من شده.... آدمها ببخشید نه اشتباه گفتم این حیوانات به ظاهر آدم در نقشهای حیوانی در لباس انسانی مدام در حال دریدن و پاره کردن و توهین کردن به هم هستن....

اساسا دلم دیگه از همه چیز گرفته.... امید ... کاش میشد بگم دیگه ندارمش حداقل خیالم راحت میشد اما دارم.... من هنوز به این منجلاب پر از پهن امید دارم... به این گرگهای در لباس میش امید دارم... به این زمین بایر از خشکسالی انسانیت هنوز امید دارم.... 

اساسا دیگه هیچ مرزی وجود نداره..... نه مرزهای انسانی نه مرزهای فکری نه مرزهای مذهبی... انگار هرچی بسته تر می کنندت، بی مرزتر میشیم.... هرچی بیشتر برای یه جور فکر کردن فشار میارن بیشتر انسانیت فراموش میشه .... 

اساسا عادت فضولی کردن در زندگی همه خوراک روزمره مون شده.... به همه کس و همه چیز، هر فکری و هر عقیده ای، هر رفتاری و هر پنداری، هر چیزی... دقت کنید به هرچیزی اجازه دخول دارید... اینکه من چجوری فکر میکنم کاملا به خودم مربوطه؟؟؟ نه بابا این یه خیاله... 

اساسا هر روز یه ماجرا برای درگیر کردنمون پیدا میکنن... یه روز ترور، یه روز انفجار، یه روز گیر دادن به لباس پوشیدن، حالا هم گلشیفته... بغض دردمندی وسط گلوم رو گرفته و داره خفه ام میکنه .... از لاعلاجیش موندم... 

اساسا آقای عباس معروفی نقد زیبایی در اونچه که این روزها نثار گلشیفته کردند در صفحه رایو فردا نوشته اند... برعکس بغض پر از خار گلوی من ایشون خیلی زیبا نوشتند ... اونچه که همه جای دنیا بهش میگن اختیار حق همه است... 

اساسا و اساسا انسان بودن کار سختیه.... با همه اظهار نظرها و همه حرفها و همه مذهبها و ایسمها انسان بودن کار خیلی خیلی سختیه..... 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 15:29  توسط باران  | 

هوا .....

امروز عجیب دلم گریه میخواد... برعکس همیشه که با هوای بارونی انگار به من از هوا انرژی میرسید ...

امروز میخوام به دلم فرصت بدم دلتنگ بشه... عاشق همون چیزای خیالی قدیمی بشه که واسش یه روزی دنیا بودن... میخوام به دلم فرصت بدم براش دلتنگ بشم... برای یه اغوش... برای یه نگاه... برای یه حسادت قشنگ... برای یه قدم زدن زیر بارون... برای خیابونای خیس قدیم که جوری نفس میکشیدم انگار بار آخرمه... انگار الان قراره بمیرم و این خیسی و خنکی هوا رو دیگه نخواهم داشت... بوی خاک... بوی برگهای خیس و شفاف از نم بارون.... میخوام دلم تنگ بشه واسه آدما... واسه بوسه ها.... واسه عاشق شدنا... واسه هیجان و تپیدن دل.... واسه یه نگاه که قلبم رو از جا میکند... واسه یه لمس دست که همه وجودم رو میلرزوند... یا شاید واسه یه ..... فقط میخوام دلم تنگ بشه... دلم تنگ بشه از بس که ترکیده.... میخوام امروز از این روزمرگی بیام بیرون و آدم باشم... میخوام بترکم از بس که ادمم امروز... میخوام برم بیرون و داد بزنم ... میخوام مثل اون روزای دیوانگی برم زیر بارون و تا میشه اون زیر بمونم و خیس از آب به آسمون نگاه کنم و لذت ببرم...

از وقتی رسیدم دارم آلبوم حقیقت دارد رو گوش میکنم... یادم رفته بود چقدر عاشق این البوم بودم و تا چه اندازه همه آهنگهاشو با وجودم میشنیدم...

فراموشی چه درد عجیبی است....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 11:27  توسط باران  | 

آزادي يا آزادگي؟؟؟

باورم نمي‌شه بالاخره طلسم نوشتن رو شكستم..... خودم رو فراموش كرده بودم... همه اعتمادم به نوشتن و گفتن از بين رفته بود حالا هم چيزي عوض نشده البته اما اين يكي رو دلم مي خواست حتما بنويسم

تا ديروز فكر مي‌كردم كه اگه ايران آزاد بشه و مردم در يك محيط آزاد زندگي كنن همه مشكلات حل مي‌شه..... فكر مي‌كردم آزادي چاره مشكلاته... هميشه فرق بين آزادي و آزاده بودن رو مي‌دونستم اما واقعا به اندازه ديروز بهش عميق نگاه نكرده بودم..... فايده داشتن يه محيط آزاد چيه وقتي كه ذهنهامون آزاده نيستند؟! فايده آزادي‌هاي مختلف اجتماعي چيه وقتي بلد نيستيم مثل يه انسان آزاده فكر كنيم ... زندگي كنيم....

آزادي مي‌تونه باعث بشه همه به جاي اينكه توي خفا و توي گوشها پشت هم حرف بزنن، رودررو و متقابل حرف بزنن... تقابل و رويارويي زياد مي شه و مسلما تعامل اجتماعي بالا مي‌ره.... سو تعبيرها، سو برداشتها و سو تفاهمها به حداقل مي‌رسه و حداقل ياد مي‌گيريم از زباني كه خدا بهمون داده چطور درست استفاده كنيم..... اما وقتي آزاده باشيم ياد مي‌گيريم از ذهنمون درست استفاده كنيم.... آزاد بودن .... درگير هيچ چارچوب و ديواري نبودن.... كاش روزي برسه همه مردم ايران آزاد باشن.... ذهنشون رو از چارچوب خرافه و جهل و دروغ آزاد كنن..... از بايدها و نبايدها ..... ياد بگيرن به انتخابهاي همديگه احترام بذارن حتي اگه بهش باور ندارن..... اين بخش كوچكي از آزاد بودنه اما همينش هم براي روياي من غنيمته.........

كاش زنده باشم و اون روز رو ببينم.....

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 16:9  توسط باران  | 

امروز.......

امروز به خودم افتخار مي‌دم و دوباره صفحه وبلاگم رو پر مي‌كنم.... مي‌خوام از امروز يادگاري داشته باشم... امروز قشنگ و زيبا... امروز برفي... امروزي كه خدا در صندوقچه مهرش رو به سر مملكت مصيبت‌زده‌ام باز كرد و برفهاي گوله شده رو با دستاي خودش ريز ريز كرد و ريخت روي سرِ ما... امروزي كه سعي كردم هر دونه برف رو با ولع تمام نگاه كنم از اونجايي كه مي‌شه ديدش تا اونجا كه زندگي كوتاهش تموم مي‌شه... درست روي شيشه ماشين... همونجا كه مهرداد كنارم نشسته... دستاش رو گرفتم و با لذت نگاش مي‌كنم و البته به اين هم فكر مي‌كنم كه مهرداد از اون دسته از مرداست كه اصلا سبيل بهش نمي‌ياد...... امروزي كه صبح وقتي دونه‌هاي ريز برف رو پشت پنجره ديدم اونقدر ذوق كردم و بالا و پايين پريدم كه گفتم الانه مهرداد دعوام كنه.... امروزي كه خدا نشون داد هرچقدر بنده‌هاش بد و ناشكر... هرچقدر پست و به دور از او... مي‌شنوه صداي دل بنده‌هاشو و نعمتش رو از هيچكس دريغ نمي‌كنه.... حتي اگه آسمون شهرمون رو رنگ سياه زده باشن با دلاي آدماش، خدا مي‌بينه برق آيينه دل بعضي‌ها رو... اونا كه اگه هيچي ندارن لبخند شكرشون و دعاي خالصانشون تا عرش خدا هم مي‌رسه.... هنوزم توي شهر سياه از بدي و پليدي ما، خدا هست.... هنوزم خدا با ما قهر نكرده.... امروز دوباره خدا رو روي هر دونه برف كه مثل ابراي تيكه پاره مي‌ريختن پايين و سرماي لطيفشون پوستم رو با دست يخشون لمس مي‌كردن، ديدم.... امروز دوباره خدا رو ديدم.......

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 13:41  توسط باران  | 

مزايده اتول

بدو بدو آتيش زدم به مالم

آيون، خانوما ... اول كلوم سام عليك

دويم اينكه خاك پاي همه‌تون

سيم اينكه ما از دار دنيا يه اتول داشتيم كه يحتمل بش مي‌گن پژو.. مارك پاركشو نمي‌دونم اما چچچيييي؟ مي‌گن خفنه... مام لفظشو اومديم كه ردش كنيم و پولشو بزنيم به زخم خلايق ... سقف و ديفال بزنيم واسه بروبچ بي نصيب ...

عارضم خدمتتون شوما كه ما رو مي‌شناسين. از صفرش كه دنيا اومديم واس خاطر ريختمون بهمون مي‌گفتن "ننت تو رو نزاييده، ريده". ننه‌مون هي قصه مي بافت كه عينهو اون اردك زاغارته تو هم يه روزي قو مي‌شي.. خوب انگاري اون روز رسيده و في المجلس ما قوي شومائيم حكماٌ ... د آخه واس خاطر همينه خاك پاتونم ...  شوما بودين كه ديدين و پسنديدين و ... مخلص كلوم در خدمتيم دربست! عينهو كف دست! ....

اون وقتا كه شهردار بوديم، عزم تحول داشتيم و جزم فيل كردن تو هوا ... يه جورايي كن مملكتو فيكون كنيم تا بگيرين كه چچچييي؟ ما مي‌تونيم ... هم دور برگردون زديم و هم دور برنگردون ... تو قبرستونا ميدون زديم و تو ميدونا قبرستون ... عكس شهدارم زديم سينه ديفال كه حالشو ببرين ... خوب آخه بعضي چيزا باس جلو چش باشه تا ديده شه.... رسمش نميشه كه ما كار كنيم و نفس كشي نبينه ... كاراي ما بزرگه، چيزاي بزرگم بايد تو چش مردم باشه ... راستياتش ما كه باورمون نبود اما چشمم كف پاش علي جون هي گفت: "مموتي تو مي‌توني" ... "تو و خدماتت كه باشين هر چي پايه تو اين مملكته راس ميشه" ... اسم داش علي واس ما حجته، كلومش عمر و نفس! ... زديم تو كار پايه ها ... آرررره ... ما گفتيم زديم شومام بگين زده ...

آيي كه شوما باشين يه تيريپ رفته بوديم كنفرانس تو فرنگستون ... بلا نسبت عينهو بز زل زده بوديم به اون اجنبياي حروملقمه ... به جون علي به موش قسم! ديديم يه چيز گرد سفيدپپوخي عينهو هاله همچي گنده شد، گنده شد، اومد زرتي نشست رو ما ... يه نفس دور كله مون دور مي زد و هيكلمون سرتاپا عين لامپ مهتابي نور ميداد ... مونده بوديم حيرون ... جون ننم يه آن توهم زديم امامي پيغمبري چيزي شديم ... گفتم ننه كجايي كه ما قو شديم! ... نفهميديم چطو شد اما هيشكي واس حرف ما پشگلم دود نكرد .. ما كه بخيل نيستيم از اين هاله ها زياده.... نوش جون شوما....

راستياتش اين آخريا خيلي سخت گذشت ... كلهم پايه‌هاي مملكت رو پشت ما بود ... يه وقتايي يه مگسي ويز ويز مي كرد و يه بارم باد يه خس و خاشاكي آورد اما ملالي نيست .... حاجيتون تا شوما رو داره غم نداره ... ما بوديم، حاجي نصرت، علي فرصت، كريم آقامونم بود ... آره و اينا خيلي بوديم ... اون زمونا كه تو بسيج بوديم، لاللهي تير خلاص مي كاشتيم ميون چشاي كفار ... بلد شديم چطو تار بزنيم كه صداش در نياد ... سر بريديم به اسم خدا، آتيش زديم به نوم پيغمبر، آب از آب تكون نخورد ... يه نمه پيشرفت كه كرديم فهميديم كه اي بابا اينجوريام سخت نيست ... مي‌شه همچي خون خلايقو تو شيشه كرد كه سوراخ دعا رو گم كنن .. دل نگرون اين چند تا نسناسم نيستيم ... داش علي گفته هر جا موندي بگو "عزم ملي" ... نسناس و غير نسناس خفه ميشن به مولا ...

هي اسي! دنگ سانديس و سيب زيميني آيون يادت نره ...

ميم مرامتونو ... دستمونو گرفتين و پول نفتو آورديم سر سفره‌هاي شوما ... يخته شم داديم به فلك زده هاي فلسطين و لبنان كه حلال شه ... شومام خمس و زكاتشو بده حلاله ... بغلو بپا نماله! ... دندون رو جيگر بذارين كه خوب خوباش در پيشه ... آمريكا رو كه كله كرديم گوشي مياد دستش كه ديگه لولو نفرسته ممه ناموس اين مملكتو بدزده. لولو چرا؟؟!! مگه كشكه؟!!

ختم كلوم اينكه ياري كنين تا اين اتولو ردش كنيم برسيم به خدمت ملت ... هر چي عايدمون شد مي زنيم به زخم اين معلولاي فلك زده به جون ننم ...

مزنه چارديفالي رم مي كشيم پائين تا هر ننه قمري يكي كه سهله ...................... سه تا داشته باشه

خواهش مي‌كنم فشار نديد.... يواش... بهله بهله...  هنوز موجوده.... بهله بهله... بين الممليه.....

Yes….What??

هي منوچ متكا! بيا ببين اين چي مي‌گه؟!! قربون شوما ببين اين خنده رو يعني مي‌فهمم چي مي‌گي اجنبيِ استكبارِ ممه دزد.... منوچ بدو............


پي‌نوشت:

اين متن ابتدا به زبان ساده من نوشته شده بود منتها يكي از دوستان لطف كرد و اون رو ويراش كرد و نتيجه‌اش اينيه كه مي‌خونيد.... از اين دوستم خيلي خيلي سپاسگزارم و از شما دوستان هم همينطور....

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 13:28  توسط باران  | 

آقاي پناهي درود

آقاي پناهي درود

جسارت شما در همراهي با مردم ستودني بود و هست. براي من شما هميشه يادآور فيلمسازي خلاق، باهوش و خوش فكر بوديد و البته هستيد. چه آن موقع كه روزنامه نگاري آماتور بودم و در دفتر ايران جوان هر هفته برنامه ديدار با چهر‌ه‌هاي معروف كشوري داشتيم و يكبار هم شما مهمان ما بوديد (هنوز امضاي شما را در دفتر كوچك آبي‌رنگم كه همه عشق من از روزنامه نگاري بود به يادگار دارم) و چه آن زمان كه با مشكلات جسماني داور جشنواره فيلم كوتاه وارش بوديد. آن روزها همه از اين توان و شور شما براي حضور در جشنواره با وجود كمردرد شديد صحبت مي‌كردند و يادم نيست كسي كه شما را نستوده باشد. آن روزها چه پرشور بودم و البته جوان.... بگذريم.... صحبت از شما بود و احوالپرسي و شايد اينگونه ديداري غيابي تازه كنيم.... آخرين فيلمي كه از شما ديدم دايره بود و چقدر از ديدنش لذت بردم.... به هركس كه مي‌گفت سينماي ايران مرده است دايره را پيشنهاد مي‌كردم هر چند آخرش هم فيلم را يادم نيست به كي دادم كه ظاهرا خيلي از فيلم خوشش آمده و هنوز آنرا برنگردانده است. جديدترين ها را هنوز نديدم.... مشغوليات فراوان بود اما غافل از ياد شما نبوده و پيگير اخبار مربوط به شما بودم.... اين آخري را كه شنيدم شوكه شدم.... 6 سال حبس.... 20 سال ممنوعيت فعاليت حرفه‌اي و سينمايي و خروج از كشور... نفسم حبس شده بود هرچند اين روزها بايد به اين اخبار دور از ذهن عادت كرده باشيم اما ... خيلي خيلي متعجب شدم.... فيلمسازي كه بايد افتخار كشورمان باشد، بايد عكسي كه جايزه طلايي را در آغوش گرفته بارها و بارها در روزنامه‌ها چاپ مي‌شد و به آن مغرور مي‌شديم، كسي كه حضورش در جشنواره‌هاي خارجي همچون كيارستمي تلنگري بود به غرور ملي زنگار گرفته... چه بر سر ما آمده؟ اي بابا دوره خركردن خودمان رسيده است آقاي پناهي. به باورمان هي مي‌زنيم كه هنوز ذره‌اي ... ذره‌اي در اين كشور به شعور و دانش و خلاقيت احترام مي‌گذارند اما وقتي در آيينه به خودم نگاه مي‌كنم تصويرم است كه مدام سيلي درگوشم مي‌زند. تفكر مدتهاست كه مرده است. ترس از رشد شعور و بينش انسانها مثل اختاپوسي عظيم وجودشان را گرفته است و البته بهتر است مردم درگير باور كردن هاله نور باشند تا اينكه ببينند در كشورشان چرا زن هنوز يک ضعيفه است؟!!

آقاي پناهي من نماينده هيچ گروهي از مردم اين كشور نيستم، به جاي كسي هم قرار نيست حرف بزنم اما فقط مي‌توانم نقل كنم... نقل كنم عكس‌العملهايي كه بعد از شنيدن خبر محكوميت شما در دوستانم ديدم... بگويم كه هيچ كس نبود كه ناراحت نشده باشد و البته صداي تلويزيون از من رساتر است و ديگران فراوان از شما گفته‌اند ... و البته گفته ‌اند كه جاي شما در قلب ما است. موقعيت جغرافيايي مدتهاست كه مفهومي ندارد. شما عزيز سينماي ايران بوده‌ايد و هستيد... افتخار ايران بوده‌ايد و هستيد...

اين را نوشتم كه يادآوري كنم از امروز حتي اگر قرار باشد بيست و اندي سال هم نبينيمتان، چه در اين كشور باشيد و چه نباشيد، چه فيلم بسازيد و چه نسازيد، رسالتي را انجام داده‌ايد كه هميشه شايسته درود گفتن هستيد. در ابتدا و انتها باز مي‌گويم:

آقاي پناهي درود

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 13:43  توسط باران  | 

............

با توجه به اينكه اين روزها خوابهاي چپندر قيچي و عجيب غريبي ديدم و از اونجايي كه بارها توي خوابهام در موردشون توي وبلاگ نوشتم اما به محض بيدار شدن يه كلمه هم از اون نوشته‌ها يادم نيومده، تصميم گرفتم از اين به بعد يه كاغذ و قلم بذارم بالاي سرم تا هر وقت بيدار شدم سريع هرچي يادم مونده بنويسم... چون حالا هرچي زور مي‌زنم حتي يه كلمه از اونا رو هم يادم نمي‌ياد......

فكر كنم عمده چيزهايي كه اين مدت توي ذهنم و توي خوابهام در موردشون مي‌خواستم بنويسم جريان اعدام شهلا جاهد بود و تغيير حكم سكينه محمدي آشتياني و رفتارهاي هجو آميز رئيس دولت محبوبمون... ببخشيد يادم نبود نبايد اينو بگم.. آخه جزو سانسوريهاست......

شهلا جاهد اعدام شد و كلي هم حرف و حديث رو با خودش برد.... تموم شد..... مرد.... به راحتي... من نمي‌دونم قاتل بود يانه..... مقصر بود يا نه.... اصل حرفم اينه كه من به شدت مخالف حكم اعدام هستم..... جاني كه خداوند به بنده‌هاش هديه داده، فقط خودش حق گرفتنش رو داره و من به شخصه حاضر نيستم اين مسئوليت را غصب كنم..... اين نظر شخصي منه..... معتقدم مي‌توني آزادي اجتماعي و فردي يه انسان رو ازش بگيري..... درست مثل ۷۰ ميليون ايراني كه يواش يواش بابت نفس كشيدنمون هم بايد جواب پس بديم...... مي‌شه شخص خاطي يا مقصر رو زنداني كرد مثلا حبس ابد بدون هيچ قرار بازنگري..... اما نفسي كه مياد و مي‌ره متعلق به من و شما نيست كه بگيريمش...... همين..... حتي وقتي خفاش شب هم اعدام شد نظرم همين بود.... چي بگم... انسانهايي كه كارهاي حيواني مي كنن كم نيستن در اين دنيا.... به من بگيد شهلا جاهد فرقش با اون راننده‌اي كه توي عاشوراي پارسال با ماشين انتظامي از وسط مردم رد شد و خيلي راحت با وجدان آسوده يه زن رو زير گرفت چيه؟؟ جواب اين آدمها به خدا با خودشون.... اما من حاضر نيستم بابت چنين مسئوليتي رو به خدا بايستم... شرمنده

سكينه محمدي آشتياني رو اول به جرم زنا مي‌خواستن سنگسارش كنن و حالا به جرم قتل، اعدام ...... سكينه زنا كرد و حكمش سنگساره... مي‌دونيد وقتي يه زن زنا مي‌كنه همينطوري تنهايي با خودش تو خلوتش نيست كه با يه مرد ديگه‌است... كه تازه اونم زن داره..... واي دهنا كش اومد.... اما بعدش مجازات سنگسار واسه زنه... آره ديگه خوب حكما اينطوريه...... زن گه مي‌خوره وقتي شوهر داره با مرد ديگه هست اما مرده خوب يه چندتا شلاق بخوره ادب مي‌شه دفعه ديگه واسه اين قبيل سرگرمي‌ها بره سراغ زن مجرد نه شوهر‌دار .... دهه...... حالا به لطف جريانات فتنه برانگيز خارجي حكم سنگسار مي‌مونه واسه جسدش و جرم اصلي مياد وسط... قتل.....

باقي حرفا رو هم چون هي بايد بيب بذارم وسط نوشته‌هام نمي‌نويسم.... تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل......

ببخشيد اگه طولاني شد..... بهرحال ماحصل مدتها دلمه بستن تو كله شلوغ و اوضاع داغون بودن.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 13:59  توسط باران  | 

بي‌هدف

در اين مدت اتفاقات زيادي افتاد كه دوست داشتم در موردشون بنويسم و نشد...... يا دلم نخواست يا قلم نرفت يا زمان ميسر نشد.... ولي هرچه بود حرفهاي ناگفته فراوان است......

هربار كه به ايران فكر مي‌كنم و به كشورم، نمي‌دونم ديگه چيزي براش مونده كه بهش افتخار كنم؟ به مهرداد مي‌گفتم كه جالبه منشور كوروش وارد ايران شده اما حتي منكه عاشق تاريخ ايرانم، هنوز فرصت نكردم برم و ببينمش... شايد اگه ذره‌اي ميهن پرستي در ما وجود داشت، بعد از اعلام وارد شدن اين منشور به كشورمون بايد سيلي عظيم جلوي موزه ايران باستان صف مي‌كشيد.... اشتياق روزهاي اول طبيعيه.... اين چيه در وجود ما كه باعث مي‌شه تا اين اندازه بي‌تفاوت بشيم؟؟ 

ديگه موضوع حماقتها و حرفهاي مضحك و هجوآميز ا.ن عادي شده و چقدر بد... چقدر بد كه يه چيزي بين ما عادي بشه و اين روزا چقدر همه چيز زود عادي مي‌شه..... مردن يه عده جوون كه بي‌دليل يا با دليل توي خون خودشون غلطيدن و چشماشون ديگه طلوع خورشيد صبح فردا رو نديد.... زنداني شدن و شكنجه شدن يه عده كه اميدوارم نسل بعد مديونشون باشن و بهشون افتخار كنن نه مثل ما كه حالا نه تنها به زنداني‌هاي سياسي دوره شاه افتخار نمي‌كنيم كه لعنتشون هم مي كنيم (البته از جنس آخ شون)..... تحريم ‌هاي اقتصادي كه روز به روز بيشتر و بيشتر داره به گلوي مردم فشار مياره و اين مردم صبور و دردمند هنوز كه هنوزه تحمل مي‌كنن..... تحمل مي‌كنن اين مردم با آبرو.... اما چقدر بده اين عادت كردن و تحمل كردن.... كاش ذره‌اي از حس تهاجمي غريبمون كه موقع رانندگي به هم نشون مي‌ديم و واسه هم خط و نشون مي‌كشيم رو وقتي شرايط بد و نادرست رو بهمون تحميل مي‌كردن نشون مي‌داديم.... هنوز سوبسيدها راه نيفتاده و گند عظيمشون رو به مملكت نزدن، قيمتها چندبرابر بالا كشيده و اين ملت بلا كش باز هم مي‌خرن.... از نان گرفته تا گوشت و مرغ و سبزي... صف دلار هم كه اين روزها جك روزانه شده.....

مبتكري در انگليس تلسكوپ عظيمي ساخته كه از خياباني در لندن مي‌شه نيويورك رو ديد... اين تلسكوپ توسط لنزهايي كه در اقيانوس كار گذاشته شده كار مي‌كنه... و حالا در كنار اين ابداعات عجيب كه گاهي ذهن اصلا قادر به درك اون نيست، بگيد دركشور ما چي مي‌گذره؟؟ يكي كه اسمش نماينده قانوني اين كشوره و ظاهرا با ۶۳ درصد آرا حالا در راس ايستاده، مي‌ره توي كشور همسايه و از اونجا كشور يه كم دورتر اما همسايه كشور همسايه مون رو تهديد به نابود شدن مي‌كنه و بعد يه عده هم هستن در اونجا و اينجا كه واسش سوت و هورا مي‌كشن.... "خداي من چه افتخاري..... شجاعت اينكه كه با كله بري تو شكمش.... آره اين درسته" و اينطوريه كه اوضاع كشورمون روز به روز بهتر مي‌شه... رفاه بيشتر.... امكانات فراوانتر.... آسايش افزونتر....

كتابهاي مدارس هر روز بيشتر تحليل مي‌رن... به جاي بحث بر سر مفاهيم و كيفيت كتابهاي درسي، بحث بر سر اينه كه آيا كتابها، جنسيتي بشن يا خير؟ به جاي اينكه سعي كنن به جوانهاي سرگشته و سردرگم امروز آموزش انسان بودن بدن، آموزش مرد يا زن بودن، اينكه چطور مي‌شه يه مرد بود و هم در كنارش انسان بود، چطور مي‌شه يه زن بود و دركنارش انسان هم بود.... به جاش فكر مي‌كنن كه تاريخ ايران رو روز به روز بيشتر مورد آبياري قرار بدن.. ظاهرا اصولا نيازي نيست كه بچه‌ها و جوانها خيلي از تاريخ چيزي بدونن... همينكه بدونن اسلام كي به اين كشور وارد شده كافيه... كاش مي‌شد به جاي ياد دادن برتري، برابري رو آموزش بدن.... ياد بدن كه چطور مي‌شه وقتي از كسي خوشت مياد، بهش پيشنهاد بدي... ياد بدن چطور مي‌شه ماهواره ديد اما درست ياد گرفت... ياد بدن كه مي‌شه متاليكا و رپ و هيپ هاپ و جاز و پاپ گوش كرد و از بين شون، يك استعداد، يك علاقه‌مندي، يك مسير زندگي كشف كرد.... ياد بدن كه دو جنس مخالف به هم گرايش دارن و اگه غير از اين باشه، مسخره است و خنده‌دار به جاي اينكه بهشون ياد بدن كه از هم فرار كنن و يا تا پيشوني قرمز بشن..... خداي من اينها كه دارم مي‌نويسم يه روياست.... آموزش و پرورش در اين كشور يه روند رو به نابودي و اضمحلال است... درست مثل انسان دوستي و ميهن پرستي ما... درست مثل تعصب ما نسبت به چهره‌اي كه ازمون در دنيا نمايش مي‌دن.... درست مثل من... درست مثل ما.... آره به جاي اينكه ياد بگيريم انسان باشيم و ما باشيم، بهمون ياد مي‌دن كه مسلمون باشيم و من باشيم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 14:4  توسط باران  | 

بال

اجازه داري كه جاري شوي
مدتهاست كه ذهنم را اجاره كرده‌اي
زمان تخليه است
امروز .... بايد پرواز كني
درست هنگام سقوط است كه صعود را مي‌آموزي
بالهايت را به دست نسيم بسپار
فرشتگان بي‌وزني زير بالهايت پر مي‌زنند
تصوير آشفته امروز....
زمين ذهن ديروز و زمين ريز امروز......
از آسفالت خشك و ترك خورده كه بگذري، شايد نسيمي از كنار بيدي تنك هم بگذرد
بيشتر كه اوج بگيري، تصوير اتاقكهاي سيماني روي هم چيده شده، قاب نگاهت مي‌شود
از اينها كه بگذري، روزني هست كه قلب تو را به خدا پيوند مي‌زند
نمدار و عجيب.... آنجاست كه مي‌فهمي صعود يعني چه؟!!!

حالا كه دوباره مي خونمش مي‌بينم چقدر شبيه شعر مسافر سهراب شده...... شايد به خاطر اينكه منم موقع نوشتن اين شعر همون حالي رو داشتم كه شعر مسافر به آدم مي‌ده......
گيج و منگ بين واژه‌ها و معاني...... نمي‌دوني عقب بري يا جلو.... از هر دو طرف مي‌كٍشنت ..... توي خلايي پر از هياهو مثل يه گلوله بي‌وزن معلقي..... كاش يه كم اين هياهو از تهي خالي مي‌شد و جاشو چيزي مي‌گرفت كه واسه معني كردن اون لحظه به دردم بخوره.....
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 14:7  توسط باران  |